اخلاق در روابط عمومی

مرز باریک بین «اقناع» و «دروغ» کجاست؟ (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۲۴)

اخلاق در روابط عمومی؛ مرز باریک بین «اقناع» و «دروغ» کجاست؟ (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۲۴)

 

مقدمه: وسوسه‌ی ماکیاولیستی

در دنیای پرفشار مدیریت، جایی که رقابت بر سر جذب بودجه، دانشجو و اعتبار بالاست، مدیران روابط عمومی دائماً با یک وسوسه شیطانی روبرو هستند: «کمی واقعیت را تغییر دهیم تا اوضاع بهتر به نظر برسد.»

شاید فکر کنند: «چه اشکالی دارد اگر آمار رضایت دانشجویان را ۱۰ درصد بالاتر اعلام کنیم؟» یا «چه می‌شود اگر خبر آتش‌سوزی کوچک در آزمایشگاه را کلاً سانسور کنیم؟»

اینجاست که مرز باریک میان «روابط عمومی حرفه‌ای» و «فریبکاری» (Deception) مشخص می‌شود. در قسمت بیست و چهارم، می‌خواهیم به موضوع چالش‌برانگیز «اخلاق در روابط عمومی» بپردازیم و ببینیم چرا در درازمدت، «صداقت» سودآورترین استراتژی است.

اسپین دکترها (Spin Doctors) و مرگ اعتماد

در غرب، اصطلاحی وجود دارد به نام «اسپین دکتر» (Spin Doctor). این افراد متخصصانی هستند که حقایق تلخ را می‌گیرند و چنان می‌چرخانند (Spin) که شیرین و مثبت به نظر برسد. آن‌ها با کلمات بازی می‌کنند تا دروغ نگویند، اما حقیقت را هم نگویند.

شاید یک اسپین دکتر بتواند امروز یک بحران را به نفع سازمان تمام کند، اما او در حالِ «خوردن از اصل سرمایه» است. سرمایه اصلی یک دانشگاه یا سازمان، «اعتماد عمومی» است.

وقتی مخاطب (دانشجو، استاد، مردم) یک بار بفهمد که شما با کلمات بازی کرده‌اید تا فریبش دهید، دیگر حتی راست‌ترین حرف‌های شما را هم باور نمی‌کند. بازسازی اعتمادِ از دست رفته، سال‌ها زمان می‌برد و گاهی غیرممکن است.

 

منشور اخلاقی: خطوط قرمز کجاست؟

روابط عمومی تراز انقلاب اسلامی و آکادمیک، باید بر اساس اصول اخلاقی مشخصی حرکت کند. مهم‌ترین این اصول عبارتند از:

۱. ممنوعیت دروغ و تحریف:

هرگز، تحت هیچ شرایطی (حتی به بهانه مصلحت)، نباید داده‌های غلط منتشر کرد. اگر نمی‌توانید همه حقیقت را بگویید، سکوت کنید؛ اما دروغ نگویید.

۲. شفافیت در منبع:

اگر مطلبی «رپورتاژ آگهی» است و بابتش پول داده‌اید، باید مشخص باشد. اگر متنی نظر شخصی یک مدیر است، نباید به عنوان «نظر کل دانشگاه» منتشر شود.

۳. احترام به شعور مخاطب:

استفاده از تیترهای زرد (Clickbait)، دستکاری عکس‌ها با فتوشاپ برای شلوغ نشان دادن سالن، یا استفاده از اکانت‌های فیک برای تعریف از سازمان در کامنت‌ها، توهین به شعور مخاطب و عملی غیراخلاقی است.

معضلِ «هدف وسیله را توجیه می‌کند»

برخی مدیران با استدلال‌های ماکیاولیستی می‌گویند: «هدف ما حفظ آبروی دانشگاه است، پس مجازیم این خبر بد را پنهان کنیم.»

پاسخ اخلاق حرفه‌ای این است: «آبروی واقعی در صداقت است، نه در پنهان‌کاری.»

سازمانی که شجاعت دارد بگوید «ما اشتباه کردیم و در حال جبران هستیم»، نزد افکار عمومی بسیار محترم‌تر است.

نتیجه‌گیری: قطب‌نمای اخلاقی

مدیر روابط عمومی، باید «وجدان بیدار سازمان» باشد. شما نگهبان دروازه‌های اخلاقی سازمان هستید. اخلاق در روابط عمومی، یک کالای لوکس نیست؛ بلکه «شرط بقا» در عصر شفافیت اطلاعاتی است.

بی طرفی شبکه

بی‌طرفی شبکه؛ افسانه‌ی برابری در بزرگراه اینترنت (حکمرانی رسانه – قسمت ۲۳)

بی‌طرفی شبکه (Net Neutrality)؛ افسانه‌ی برابری در بزرگراه اینترنت (حکمرانی رسانه – قسمت ۲۳)

 

مقدمه: آیا همه داده‌ها برابرند؟

یکی از داغ‌ترین، فنی‌ترین و البته سیاسی‌ترین بحث‌ها در حوزه حکمرانی اینترنت در جهان، مفهوم «بی‌طرفی شبکه» (Net Neutrality) است. این مفهوم در ظاهر بسیار دموکراتیک و جذاب به نظر می‌رسد: «شرکت‌های ارائه‌دهنده اینترنت (ISP) باید با تمام داده‌ها یکسان برخورد کنند و هیچ تبعیضی بین داده‌های مختلف قائل نشوند.»

طبق این نظریه، سرعت دانلود یک فیلم سینمایی سرگرم‌کننده از نتفلیکس، باید دقیقاً برابر با سرعت دانلود یک پرونده پزشکی حیاتی یا تراکنش بانکی باشد. طرفداران این نظریه معتقدند که اینترنت باید یک زمین بازی مسطح (Level Playing Field) باشد.

اما در قسمت بیست و سوم، می‌خواهیم این مفهوم را از منظر «حکمرانی ملی» و «مدیریت بحران» نقد کنیم. آیا در واقعیت، برابری مطلق داده‌ها به نفع جامعه است؟ یا افسانه‌ای است که شرکت‌های غول‌پیکر محتوایی (مانند گوگل و نتفلیکس) برای کاهش هزینه‌های خود ساخته‌اند؟

آناتومی یک بزرگراه: آمبولانس یا کامیون بستنی؟

برای درک بهتر، بیایید اینترنت را به یک بزرگراه تشبیه کنیم. پهنای باند (Bandwidth) همان عرض خیابان است که محدود است.

اگر قانون «بی‌طرفی شبکه» به صورت مطلق اجرا شود، یعنی پلیس راهور حق ندارد هیچ خط ویژه‌ای ایجاد کند. در این صورت، اگر ترافیک سنگین شود، آمبولانسی که بیمار بدحال دارد، باید دقیقاً با همان سرعتی حرکت کند که یک کامیون بستنی‌فروش یا یک خودروی تفریحی حرکت می‌کند.

آیا این عدالت است؟ خیر. عدالت در حکمرانی زیرساخت، به معنای «اولویت‌بندی بر اساس اهمیت» است.

در حکمرانی سایبری ملی، داده‌ها ارزش یکسانی ندارند:
  1. داده‌های حیاتی (Critical Data): تراکنش‌های بانکی، سیستم‌های بیمارستانی، شبکه توزیع برق و آموزش مجازی دانشگاه‌ها. این‌ها باید «تضمین کیفیت» (QoS) داشته باشند.
  2. داده‌های عمومی و سرگرمی: تماشای فیلم آنلاین، بازی‌های ویدیویی و وب‌گردی روزمره.

تضاد منافع: شرکت‌های مخابراتی در برابر غول‌های محتوا

جدال اصلی بر سر بی‌طرفی شبکه در آمریکا، در واقع جنگی بین دو گروه سرمایه‌دار است:

  • ISPها (مثل Verizon و AT&T): می‌گویند نتفلیکس و یوتیوب حجم عظیمی از پهنای باند را اشغال می‌کنند و باعث کندی شبکه می‌شوند. پس آن‌ها باید پول بیشتری بدهند یا در لاین جداگانه‌ای قرار بگیرند.
  • غول‌های محتوا (مثل گوگل و نتفلیکس): می‌گویند اینترنت باید «بی‌طرف» بماند تا ما بتوانیم محتوایمان را ارزان و سریع به همه برسانیم (و هزینه زیرساخت را ندهیم).

بنابراین، شعار آزادی‌خواهانه «بی‌طرفی شبکه»، در بسیاری از موارد پوششی برای منافع تجاری شرکت‌های سیلیکون‌ولی است تا هزینه‌ی ترافیک سنگین خود را به دوش اپراتورها و کاربران بیندازند.

رویکرد بومی: مدیریت ترافیک (Traffic Shaping)

برای کشوری مثل ایران که با محدودیت پهنای باند بین‌الملل و تحریم‌ها مواجه است، پایبندی کورکورانه به بی‌طرفی شبکه، یک خطای استراتژیک است.

حکمرانی صحیح حکم می‌کند که «مدیریت ترافیک» اعمال شود. یعنی در زمان پیک مصرف یا بحران:

  • دسترسی به سایت‌های داخلی، آموزشی و بانکی باید در «لاین سرعت» (Fast Lane) قرار بگیرد.
  • ترافیک سنگین و غیرضروری (مثل دانلود فیلم‌های حجیم) ممکن است محدود شود تا شبکه برای خدمات ضروری زنده بماند.

همچنین سیاست «ترافیک نیم‌بها» برای سایت‌های داخلی، نقض بی‌طرفی شبکه است، اما اقدامی هوشمندانه برای حمایت از اقتصاد دیجیتال ملی و کاهش هزینه‌های مردم محسوب می‌شود.

نتیجه‌گیری: عدالت در برابر برابری

بی‌طرفی شبکه در معنای مطلق آن، یک آرمان‌شهر غیرواقعی است. در حکمرانی رسانه، ما به جای «برابری مکانیکی» (همه داده‌ها مثل هم)، به «عدالت ترافیکی» نیاز داریم.

عدالت یعنی وقتی دانشجو سر کلاس آنلاین است، نباید به خاطر اینکه همسایه‌اش دارد فیلم 4K دانلود می‌کند، کلاسش قطع شود. حکمران سایبری، پلیس راهوری است که باید مسیر آمبولانس (خدمات ضروری) را همیشه باز نگه دارد، حتی اگر لازم باشد بقیه خودروها کمی صبر کنند.

توهم دانایی

توهم دانایی؛ چرا نخبگان گاهی زودتر از عوام فریب می‌خورند؟ (جنگ شناختی – قسمت ۲۲)

توهم دانایی؛ چرا نخبگان گاهی زودتر از عوام فریب می‌خورند؟ (جنگ شناختی – قسمت ۲۲)

 

مقدمه: پارادوکسِ هوش و فریب

یک تصور رایج و البته غلط در جامعه وجود دارد: «هرچه فرد سواد، مدرک تحصیلی و هوش بالاتری داشته باشد، در برابر شایعات و فریب‌های رسانه‌ای مصون‌تر است.»

بر اساس این باور، قربانیان اصلی جنگ شناختی باید افراد کم‌سواد جامعه باشند. اما تاریخ و تحقیقات علوم شناختی چیز دیگری می‌گویند. بسیار دیده‌ایم که اساتید دانشگاه، پزشکان متخصص یا مهندسان زبده، خبری دروغین را باور کرده و با حرارت از آن دفاع می‌کنند که کذب بودن آن برای یک فرد عادی آشکار است.

چرا این اتفاق می‌افتد؟ در قسمت بیست و دوم، به بررسی یکی از پیچیده‌ترین پدیده‌های روانشناسی شناختی می‌پردازیم: «توهم دانایی» و «اثر دانینگ-کروگر».

اثر دانینگ-کروگر (Dunning-Kruger Effect)

در سال ۱۹۹۹، دو روانشناس به نام‌های دیوید دانینگ و جاستین کروگر، مقاله‌ای منتشر کردند که نشان می‌داد:

  1. افراد کم‌توان، توانایی خود را بیش از حد برآورد می‌کنند (جهل مرکب).
  2. اما نکته مهم‌تر برای بحث ما این است: افراد متخصص در یک حوزه، تصور می‌کنند در حوزه‌های دیگر هم صاحب‌نظرند.

یک استاد فیزیک کوانتوم، قطعاً در حوزه فیزیک نابغه است. اما همین اعتماد به نفس بالا، ممکن است باعث شود او تصور کند در حوزه «سیاست»، «امنیت» یا «رسانه» هم به همان اندازه تیزبین است. اینجاست که «غرور نخبگانی» تبدیل به پاشنه آشیل می‌شود.

تله‌ی «هوش» در جنگ شناختی

چرا افراد باهوش راحت‌تر فریب می‌خورند؟

۱. قدرت توجیه (Rationalization):

افراد باهوش، مهارت زیادی در استدلال آوردن دارند. وقتی آن‌ها یک خبر دروغ را (که با تعصباتشان همخوان است) باور می‌کنند، ذهنشان به سرعت شروع به ساختن استدلال‌های پیچیده برای توجیه آن باور غلط می‌کند. در واقع، هوش آن‌ها به ابزاری برای «دفاع از دروغ» تبدیل می‌شود.

۲. کاهش شکاکیت (Skepticism):

نخبگان معمولاً عادت دارند که “مرجع” باشند، نه “شنونده”. آن‌ها کمتر احتمال می‌دهند که اشتباه کنند. این “اطمینان کاذب” (Overconfidence)، گارد دفاعی ذهن آن‌ها را در برابر تکنیک‌های جنگ نرم پایین می‌آورد.

 

تکنیک دشمن: ارضایِ غرورِ نخبگان

طراحان جنگ شناختی، محتوای مخصوص نخبگان را متفاوت می‌سازند.

  • برای عوام: محتوای هیجانی و ساده.
  • برای نخبگان: محتوای شبه‌علمی، با نمودارهای پیچیده، ادبیات اتوکشیده و ارجاع به منابعِ (ظاهراً) معتبر غربی.

دشمن با زبانِ علم به سراغ نخبه می‌آید و حسِ «متمایز بودن» و «باهوش‌تر بودن از بقیه» را در او تحریک می‌کند. وقتی نخبه حس کرد که “من چیزی را می‌فهمم که توده مردم نمی‌فهمند”، در تله افتاده است.

راهکار: تواضع فکری (Intellectual Humility)

درمانِ توهم دانایی، «تواضع فکری» است.

تواضع فکری یعنی شجاعتِ گفتنِ این جمله: «من در رشته خودم متخصص هستم، اما در تشخیص اخبار سیاسی یا تکنیک‌های رسانه‌ای، ممکن است مثل یک آماتور فریب بخورم.»

نخبگان تراز، کسانی هستند که همیشه یک “علامت سوال” بزرگ در ذهن خود نگه می‌دارند و برای راستی‌آزمایی اخبار، از روش‌های علمی استفاده می‌کنند، نه از شهود شخصی یا اعتماد به نفسشان.

نتیجه‌گیری

مدرک تحصیلی، واکسن ضدِ فریب نیست. در جنگ شناختی، گاهی «غرورِ دانایی» خطرناک‌تر از «جهل» است. مصونیت، تنها در سایه «تفکر انتقادی» و «خودآگاهی» نسبت به خطاهای ذهنی حاصل می‌شود.

سواد بصری

سواد بصری؛ قاتلِ خاموشِ اعتبار دانشگاه و سازمان (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۲۱)

سواد بصری؛ قاتلِ خاموشِ اعتبار دانشگاه و سازمان (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۲۱)

 

مقدمه: یک تصویر، گویاتر از هزار بیانیه

یک ضرب‌المثل قدیمی چینی می‌گوید: «یک تصویر، ارزشمندتر از هزار کلمه است.»

اما در دنیای روابط عمومی و برندینگ سازمانی، باید این جمله را کمی بی‌رحمانه‌تر بازنویسی کنیم: «یک تصویر بد، مخرب‌تر از هزار دشمن است.»

بسیاری از دانشگاه‌ها، پژوهشگاه‌ها و سازمان‌های ما، سالانه میلیاردها تومان صرف برگزاری همایش‌های علمی، افتتاح پروژه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی می‌کنند. اما در نهایت، خروجیِ رسانه‌ایِ این همه هزینه، چند عکسِ تاریک، بی‌کیفیت، کج و نامرتب است که در سایت یا کانال منتشر می‌شود.

در قسمت بیست و یکم، به سراغ یکی از مهم‌ترین و مغفول‌ترین مهارت‌های روابط عمومی می‌رویم: «سواد بصری» (Visual Literacy).

مغز انسان: پردازشگرِ تصویر

چرا «فرم» و «تصویر» تا این حد مهم است؟ پاسخ در بیولوژی مغز ماست.

مغز انسان تصاویر را ۶۰ هزار برابر سریع‌تر از متن پردازش می‌کند. وقتی مخاطب (دانشجو یا استاد) وارد کانال خبری دانشگاه می‌شود، قبل از اینکه تیتر خبر را بخواند، در کسری از ثانیه بر اساس کیفیت عکس قضاوت می‌کند.

  • عکس تاریک و بی‌کیفیت -> پیام ناخودآگاه: این سازمان افسرده، بی‌نظم و غیرحرفه‌ای است.
  • عکس روشن و حرفه‌ای -> پیام ناخودآگاه: این سازمان پویا، معتبر و دقیق است.

اگر محتوای شما طلا باشد اما بسته‌بندی بصری آن (عکس، فونت، رنگ) ضعیف باشد، مخاطب اصلاً آن را «نمی‌بیند» که بخواهد قضاوت کند.

گناهان کبیره در عکاسی خبری دانشگاهی

بیایید چند خطای رایج که اعتبار دانشگاه‌ها را نابود می‌کند مرور کنیم:

۱. میزهای شلوغ و نامرتب:

عکس از جلسه هیئت رئیسه منتشر می‌شود، اما روی میز پر از پوست میوه، بطری‌های نیمه‌خالی آب معدنی و دستمال‌کاغذی مچاله است! این تصویر، فریاد می‌زند که «اینجا بی‌نظمی حاکم است». وظیفه روابط عمومی، تمیز کردن کادر (Cleaning the Frame) قبل از شاتر زدن است.

۲. زاویه‌های تحقیرآمیز یا مضحک:

عکاسی از بالا که افراد را کوچک نشان می‌دهد، یا عکاسی از پایین که بینی افراد را بزرگ نشان می‌دهد! یا ثبت لحظه‌ای که سخنران دهانش کج شده یا چشمانش بسته است. انتشار چنین عکس‌هایی، ترور شخصیت مدیران است.

۳. عکس‌های پشت‌سر و جمعیت خالی:

انتشار عکس از سالن همایشی که ردیف‌های اول آن خالی است، یا عکاسی از پشت سرِ سخنران که فقط کتِ او معلوم است.

زبانِ بدن و چیدمان (Mise-en-scène)

سواد بصری فقط عکاسی نیست؛ «کارگردانی صحنه» است.

مدیر روابط عمومی باید قبل از شروع جلسه یا همایش، چیدمان را بررسی کند:

  • آیا پرچم ایران در جای درست (سمت راست سخنران) قرار دارد؟
  • آیا نور کافی است؟
  • آیا بنر پشت سر صاف است؟

این جزئیات، «پیام‌های غیرکلامی» (Non-verbal Cues) قدرتمندی می‌فرستند. یک دانشگاه تراز، باید در تصاویرش «اقتدار»، «نظم» و «علم» موج بزند.

نتیجه‌گیری: استخدامِ نگاه، نه فقط دوربین

برای ارتقای سواد بصری سازمان، لزوماً نیاز به دوربین‌های چند صد میلیونی نیست. نیاز به «نگاه حرفه‌ای» است.

مدیران روابط عمومی باید بدانند که عکاس و گرافیست، «تکنسین» نیستند؛ آن‌ها «مهندسانِ تصویرِ ذهنی» سازمان هستند. اگر برای هر کاری بودجه ندارید، برای بخش بصری بودجه بگذارید. چون در عصر اینستاگرام و پلتفرم‌های تصویری، سازمانی که «زشت» دیده شود، «ناکارآمد» تلقی می‌شود.

شبکه ملی اطلاعات

شبکه ملی اطلاعات؛ قطع اینترنت یا زیرساخت قدرت؟ (حکمرانی رسانه – قسمت ۲۰)

شبکه ملی اطلاعات؛ قطع اینترنت یا زیرساخت قدرت؟ (حکمرانی رسانه – قسمت ۲۰)

 

مقدمه: مظلومیت یک واژه فنی

شاید هیچ واژه‌ای در ادبیات رسانه‌ای و سیاسی ایران، به اندازه «شبکه ملی اطلاعات» (National Information Network) دچار کج‌فهمی، تحریف و سیاست‌زدگی نشده باشد. به محض شنیدن این نام، ذهنِ بخش بزرگی از جامعه به سمت مفاهیمی مثل «اینترانت»، «قطع ارتباط با جهان»، «سانسور» و «مدل کره شمالی» می‌رود.

اما اگر عینک سیاست‌زدگی را برداریم و از منظر «حکمرانی سایبری» و «امنیت ملی» به موضوع نگاه کنیم، واقعیت کاملاً متفاوت است. شبکه ملی اطلاعات، نه یک ابزار برای انزوا، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای بقا در عصر دیجیتال است.

در قسمت بیستم از دوره «رسانه تراز»، می‌خواهیم این مفهوم را از منظر فنی و استراتژیک کالبدشکافی کنیم و ببینیم چرا کشورهای پیشرفته جهان (از آلمان تا کره جنوبی) سال‌هاست که شبکه ملی خود را تکمیل کرده‌اند.

تعریف دقیق: خانه امن در دهکده جهانی

بیایید با یک مثال ساده شروع کنیم. تصور کنید شما در یک شهر بزرگ (اینترنت جهانی) زندگی می‌کنید. آیا منطقی است که لوله‌کشی آب و سیم‌کشی برق خانه شما، از طریق خانه همسایه (کشورهای دیگر) رد شود و بعد به اتاق خواب شما برسد؟ قطعاً خیر.

شبکه ملی اطلاعات یعنی:

ایجاد زیرساختی مستقل، امن و پایدار در داخل کشور که در آن:

  1. درخواست‌های داخلی (مثلاً باز کردن سایت دانشگاه تهران توسط دانشجو در تهران)، در داخل کشور مسیریابی شود و لازم نباشد تا سرورهای آلمان یا آمریکا برود و برگردد (افزایش سرعت و کاهش هزینه).
  2. داده‌های حیاتی مردم (بانکی، پزشکی، هویتی) در دیتاسنترهای داخلی میزبانی شود.
  3. اگر اینترنت جهانی به هر دلیلی (تحریم آمریکا یا قطع کابل‌های زیردریایی) قطع شد، خدمات داخلی کشور فرونپاشد.

بنابراین، شبکه ملی اطلاعات به معنای «قطع اینترنت جهانی» نیست؛ بلکه به معنای «استقلال زیرساخت» برای کاهش آسیب‌پذیری است.

استقلال دیجیتال: تجربه جهانی

برخلاف تصور رایج، ایران تنها کشوری نیست که به دنبال این مدل است.

  • کره جنوبی: یکی از پرسرعت‌ترین اینترنت‌های جهان را دارد، دقیقاً به خاطر اینکه بیش از ۸۰ درصد ترافیک مصرفی مردمش روی شبکه داخلی و پلتفرم‌های بومی (مثل موتور جستجوی Naver) می‌چرخد.
  • آلمان و اتحادیه اروپا: پس از افشاگری‌های اسنودن درباره جاسوسی آمریکا، آنگلا مرکل طرح «شنگن اینترنتی» را پیشنهاد داد تا ترافیک داده‌های اروپا از داخل خاک اروپا عبور کند و به آمریکا نرود.
  • روسیه: قانون Runet را تصویب کرد و حتی مانور قطع اینترنت را با موفقیت اجرا کرد تا مطمئن شود اگر غرب آن‌ها را تحریم کرد، سیستم بانکی و اداری روسیه فلج نمی‌شود.

سناریوی روز مبادا: اگر آن‌ها قطع کنند چه؟

منتقدان شبکه ملی اطلاعات معمولاً نگران این هستند که «حکومت اینترنت را قطع کند». اما یک نگرانی بزرگتر و استراتژیک‌تر وجود دارد: «اگر آمریکا اینترنت را روی ما قطع کند چه؟»

ما در عصری زندگی می‌کنیم که اینترنت، اکسیژنِ اقتصاد و اداره کشور است. اگر فردا صبح، شرکت‌های آمریکایی تصمیم بگیرند دامنه‌های دات‌آی‌آر (.ir) را مسدود کنند، یا مسیریابی (Routing) ترافیک ایران را قطع کنند، چه اتفاقی می‌افتد؟

  • آیا کارت‌خوان‌های فروشگاه‌ها کار می‌کنند؟
  • آیا سیستم نسخه الکترونیک بیمارستان‌ها فعال می‌ماند؟
  • آیا دانشگاه‌ها می‌توانند ثبت‌نام کنند؟

بدون شبکه ملی اطلاعات، پاسخ به تمام این سوالات «خیر» است. کشوری که شبکه ملی ندارد، در واقع «مستاجر» اینترنت آمریکاست و صاحبخانه هر لحظه می‌تواند اثاثیه‌ی او را بیرون بریزد.

نتیجه‌گیری: امنیت، زیربنای توسعه

توسعه اقتصاد دیجیتال، دولت الکترونیک و شهرهای هوشمند، بدون داشتن یک زیرساخت امن و مستقل (شبکه ملی)، مانند ساختن برج روی ماسه است.

شبکه ملی اطلاعات، دژی است که از دارایی‌های دیجیتال ملت محافظت می‌کند. نخبگان دانشگاهی باید پیشتازِ تبیینِ این ضرورت فنی باشند و اجازه ندهند که روایت‌های زرد و سیاسی، مانع از درک اهمیت استراتژیک این زیرساخت شود.

هک کردن مغز

وقتی منطق خاموش می‌شود و هیجان فرمان می‌دهد (جنگ شناختی – قسمت ۱۹)

هک کردن مغز؛ وقتی منطق خاموش می‌شود و هیجان فرمان می‌دهد (جنگ شناختی – قسمت ۱۹)

 

هک مغز

 

مقدمه: چرا نخبگان فریب می‌خورند؟

یکی از سوالات پرتکرار و معماگونه در حوادث اجتماعی و سیاسی این است: «چرا افراد تحصیل‌کرده، اساتید دانشگاه و نخبگان، گاهی فریبِ اخبار جعلیِ ساده‌لوحانه را می‌خورند؟» مگر قرار نیست سواد و دانش، سپری در برابر فریب باشد؟

پاسخ در «روانشناسی» نیست، بلکه در «زیست‌شناسی» (Biology) و ساختار مغز انسان نهفته است. در جنگ شناختی، دشمن با دانشِ دقیق از معماری مغز، مکانیزم‌هایی را فعال می‌کند که حتی باهوش‌ترین افراد را نیز به زانو درمی‌آورد.

در قسمت نوزدهم، می‌خواهیم وارد اتاق فرماندهی بدن شویم و پدیده «دزدیدن آمیگدال» (Amygdala Hijack) را بررسی کنیم. جایی که بیولوژی، علیه عقلانیت کودتا می‌کند.

 

دو فرمانده در یک مغز

برای درک این موضوع، باید بدانیم که مغز ما دو مرکز فرماندهی اصلی دارد که دائماً در حال رقابت هستند:

  1. کورتکس پیشانی (Prefrontal Cortex):

    • وظیفه: تفکر منطقی، تحلیل، استدلال، برنامه‌ریزی و کنترل نفس.
    • ویژگی: کند، دقیق، انرژی‌بر. (این بخش، “انسانِ متفکر” یا “پروفسور” مغز است).
  2. آمیگدال (Amygdala):

    • وظیفه: پردازش احساسات، ترس، خشم و واکنش‌های بقا (جنگ یا گریز).
    • ویژگی: بسیار سریع، غیردقیق، غریزی. (این بخش، “انسانِ اولیه” یا “سگ نگهبان” مغز است).

 

 

مکانیزم هک: دزدیدن آمیگدال

دانیل گولمن، روانشناس مشهور، اصطلاح «Amygdala Hijack» را ابداع کرد.

وقتی انسان با یک تهدید فوری (واقعی یا خیالی) مواجه می‌شود، آمیگدال اعلام وضعیت قرمز می‌کند. در این حالت، مغز برای حفظ بقا، جریان خون و اکسیژن را از «کورتکس» (بخش منطقی) قطع کرده و به سمت ماهیچه‌ها و آمیگدال هدایت می‌کند.

نتیجه؟ «خاموشیِ عقل.»

در لحظه ترس شدید یا خشم شدید، شما نمی‌توانید منطقی فکر کنید. نه اینکه نخواهید؛ بیولوژیکاً نمی‌توانید. ضریب هوشی (IQ) شما در این لحظات به شدت افت می‌کند.

 

 

رسانه به مثابه محرکِ آمیگدال

در جنگ شناختی، تمام تلاش دشمن این است که شما را در وضعیت «آمیگدال» نگه دارد و نگذارد «کورتکس» روشن شود.

چگونه؟

  • تیترهای شوک‌آور: “فوری! جنایت هولناک!” (تحریک ترس).
  • تصاویر خشن و خون‌آلود: دیدن خون، آمیگدال را بلافاصله فعال می‌کند.
  • اخبار متناقض و سریع: ایجاد حسِ اضطرار و ابهام.

 

 

وقتی شما در کانال‌های تلگرامی اسکرول می‌کنید و پشت سر هم اخبار منفی و ترسناک می‌بینید، مغزتان در وضعیت «جنگ و گریز» قفل می‌شود. در این حالت، اگر یک خبر دروغِ احمقانه هم به شما بدهند، آن را باور می‌کنید و فوروارد می‌کنید، چون “پروفسورِ مغزتان” (کورتکس) بیهوش است و “سگِ نگهبان” (آمیگدال) دارد پارس می‌کند.

راهکار دفاعی: قانونِ ۱۰ ثانیه

چگونه می‌توان از این هکِ بیولوژیک نجات یافت؟

راهکار، بازگرداندن خون به کورتکس است. و این کار نیاز به «زمان» دارد.

آمیگدال سریع است، اما کورتکس کند است. اگر بعد از دیدن یک خبرِ هیجانی، فقط ۱۰ ثانیه مکث کنید، چند نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید: «آیا این خبر منبع دارد؟»، شما به کورتکس اجازه داده‌اید که دوباره آنلاین شود.

دفاع شناختی یعنی تمرینِ «مکث کردن». دشمن روی سرعتِ واکنشِ شما حساب باز کرده است؛ با کُند کردنِ واکنش، نقشه او را خنثی کنید. نخبگی به مدرک تحصیلی نیست؛ به تواناییِ روشن نگه داشتنِ چراغِ عقل در طوفانِ هیجان است.

 

هنر گوش دادن سازمانی

هنرِ «گوش سپردن سازمانی» (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۱۸)

هنرِ «گوش سپردن سازمانی»؛ مهارتی که ۹۰ درصد مدیران ندارند (روابط عمومی راهبردی – قسمت ۱۸)

 

گوش سپردن سازمانی

 

مقدمه: سازمان‌های ناشنوا

در آناتومی بدن انسان، گوش‌ها دروازه‌ی ورود اطلاعات و درک محیط هستند. تصور کنید انسانی را که زبانش بی‌وقفه کار می‌کند اما گوش‌هایش ناشنواست؛ چنین فردی نه تنها نمی‌تواند ارتباط موثری برقرار کند، بلکه به زودی با خطرات مهلکی مواجه می‌شود که صدای نزدیک شدنشان را نشنیده است.

متأسفانه، وضعیت بسیاری از سازمان‌ها، ادارات و دانشگاه‌های ما دقیقاً شبیه همین انسان است: «سازمان‌های ناشنوا با بلندگوهای قوی.»

در قسمت هجدهم، به یکی از غفلت‌‌های بزرگ مدیریتی می‌پردازیم: فقدانِ «گوش سپردن سازمانی» (Organizational Listening). مهارتی که در روابط عمومی راهبردی، از سخنوری و بیانیه‌نویسی بسیار مهم‌تر است.

شنیدن (Hearing) در برابر گوش سپردن (Listening)

بسیاری از مدیران ادعا می‌کنند: «من درِ اتاقم همیشه باز است و حرف‌ها را می‌شنوم.» اما بین «شنیدن» (یک فعل فیزیکی و غیرارادی) و «گوش سپردن» (یک فعل آگاهانه، تحلیلی و ساختارمند) تفاوت زمین تا آسمان است.

گوش سپردن سازمانی یعنی:

ایجادِ یک سیستم، فرهنگ و ساختارِ مشخص برای دریافت، پردازش و پاسخگویی به صدای ذینفعان (دانشجویان، اساتید، کارکنان).

اگر صدای اعتراض دانشجو فقط زمانی شنیده شود که در حیاط دانشگاه تجمع کرده است، یعنی سازمان شما ناشنواست. سازمان شنوا، صدایِ زمزمه‌ها را قبل از تبدیل شدن به فریاد می‌شنود.

 

 

معماریِ شنیدن (The Architecture of Listening)

پروفسور جیم مک‌نامارا (Jim Macnamara)، برجسته‌ترین پژوهشگر در این حوزه، معتقد است که سازمان‌ها برای شنیدن باید «معماری» داشته باشند. این معماری سه ستون دارد:

۱. فرهنگِ شنیدن (Culture):

آیا در سازمان شما، کسی که خبر بد می‌آورد، تنبیه می‌شود؟ (سندروم کشتنِ پیک). اگر کارمندان روابط عمومی بترسند که نارضایتی‌ها را به رئیس گزارش دهند، رئیس در یک حبابِ خوش‌بینیِ کاذب حبس می‌شود. فرهنگ شنیدن یعنی مدیر ارشد تشنه‌ی شنیدنِ نقدها باشد، نه تملق‌ها.

۲. ساختار و ابزار (Structure):

صندوق انتقاداتِ پلاستیکیِ زرد رنگ که سالی یک‌بار باز می‌شود، ابزارِ قرن بوق است! ابزارهای مدرن شامل:

  • پایشگرهای هوشمند وب (Web Monitoring): رصد لحظه‌ای نام دانشگاه در توییتر،ایتا، تلگرام و اینستاگرام.
  • تحلیل احساسات (Sentiment Analysis): استفاده از هوش مصنوعی برای فهمیدن اینکه جو عمومی نسبت به غذای سلف، مثبت است یا منفی؟
  • پنل‌های مشورتی: جلسات منظم و بدون سانسور با نمایندگان دانشجویان.

 

۳. اقدام و پاسخ (Response):

شنیدن بدون عمل، توهین‌آمیز است. اگر نظرسنجی کنید که «مشکلات چیست؟» و هزار نفر بگویند «اینترنت»، ولی ماه بعد هیچ تغییری رخ ندهد و هیچ توضیحی داده نشود، دفعه بعد کسی در نظرسنجی شرکت نمی‌کند. چرخه شنیدن تنها زمانی کامل می‌شود که مخاطب ببیند صدایش تأثیری داشته است (Closing the Loop).

 

 

نتیجه‌گیری: هزینه نشنیدن

هزینه راه‌اندازی سیستم‌های شنود سازمانی (نظرسنجی، پایش، جلسات) اندک است. اما هزینه «نشنیدن» چیست؟

اعتراضات، بحران‌های امنیتی، ریزش اعتبار علمی و از دست دادن سرمایه اجتماعی.

در عصر شبکه‌های اجتماعی، مردم صدایی برای فریاد زدن دارند. اگر شما در داخل سازمان به آن‌ها گوش ندهید، آن‌ها در کفِ توییتر و خیابان، شما را مجبور به شنیدن خواهند کرد. انتخاب با شماست: شنیدنِ داوطلبانه و کم‌هزینه، یا شنیدنِ اجباری و پرهزینه.

استعمار پلتفرمی

وقتی شما «کاربر» نیستید، «مستعمره» هستید (حکمرانی رسانه – قسمت ۱۷)

استعمار پلتفرمی؛ وقتی شما «کاربر» نیستید، «مستعمره» هستید! (حکمرانی رسانه – قسمت ۱۷)

 

مقدمه: تغییر چهره‌ی استعمار

وقتی واژه «استعمار» (Colonialism) را می‌شنویم، ذهنمان به سمت قرن نوزدهم می‌رود؛ زمانی که کشتی‌های جنگی بریتانیا یا فرانسه در سواحل آفریقا و آسیا پهلو می‌گرفتند، پرچم خود را می‌کاشتند و منابع فیزیکی (طلا، الماس، نفت، ادویه) را غارت می‌کردند. در آن دوران، استعمارگر «حضور فیزیکی» داشت و با نیروی نظامی بر مستعمره حکومت می‌کرد.

اما در قرن بیست و یکم، استعمار نمرده است؛ بلکه لباس خود را عوض کرده است. امروز دیگر نیازی به لشکرکشی نظامی برای تسخیر منابع نیست. کشتی‌های جنگی جای خود را به «پلتفرم‌های دیجیتال» داده‌اند و منابع فیزیکی جای خود را به منبعی بسیار ارزشمندتر داده‌اند: «داده» (Data).

در قسمت هفدهم، به بررسی مفهوم خطرناک و پیچیده «استعمار دیجیتال» (Digital Colonialism) یا «استعمار پلتفرمی» می‌پردازیم. پدیده‌ای که در آن، کشورهای در حال توسعه، بدون آنکه بدانند، به کارگرانِ رایگانِ امپراتوری‌های دیجیتال تبدیل شده‌اند.

 

استعمار پلتفرمی

 

مکانیزم استعمار نوین: مدل مرکز-پیرامون

در تئوری‌های اقتصاد سیاسی، رابطه استعماری بر اساس مدل «مرکز-پیرامون» تعریف می‌شود: کشورهای پیرامونی (مستعمره) مواد خام را تأمین می‌کنند و کشورهای مرکزی (استعمارگر) آن را فرآوری کرده و با ارزش افزوده بالا می‌فروشند.

این مدل دقیقاً در دنیای اینترنت بازتولید شده است:

  1. ماده خام (The Raw Material): در اقتصاد دیجیتال، ماده خام «داده‌های رفتاری» انسان‌هاست. لایک‌ها، جستجوها، مکان‌های جغرافیایی، مکالمات صوتی و حتی ضربان قلب کاربران.
  2. استخراج (Extraction): پلتفرم‌های غربی (اینستاگرام، گوگل، توییتر) این ماده خام را به صورت رایگان از کاربرانِ کشورهای «جنوبِ جهانی» (Global South) استخراج می‌کنند. ما فکر می‌کنیم در حال تفریح هستیم، اما در واقع در حال «کار اجباری و رایگان» برای تولید داده هستیم.
  3. فرآوری (Processing): این داده‌های خام به دیتاسنترهای عظیم در آمریکا (سیلیکون‌ولی) منتقل می‌شوند. در آنجا با استفاده از هوش مصنوعی و الگوریتم‌های پیشرفته، پردازش شده و تبدیل به «هوش» و «قدرت پیش‌بینی» می‌شوند.
  4. فروش محصول (Selling Back): محصول نهایی چیست؟ «سرویس‌های هوشمند» و از آن مهم‌تر «نفوذ». آن‌ها این هوش را دوباره به خودِ ما می‌فروشند (به شکل تبلیغات هدفمند، تغییر سبک زندگی و مهندسی انتخابات).

 

امپریالیسمِ زیرساختی

استعمار دیجیتال فقط محدود به نرم‌افزار نیست؛ در لایه سخت‌افزار و زیرساخت نیز جریان دارد. کابل‌های زیردریایی اینترنت، سرورهای ابری (Cloud) و ماهواره‌های اینترنتی، عمدتاً در تملک شرکت‌های آمریکایی هستند.

وقتی دانشگاه‌ها، بانک‌ها و استارت‌آپ‌های یک کشور، داده‌های خود را روی سرویس‌های ابری آمازون (AWS) یا گوگل میزبانی می‌کنند، عملاً «حاکمیت ملی» خود را واگذار کرده‌اند. در این حالت، کشور میزبان می‌تواند با فشار یک دکمه (تحریم)، کل اقتصاد دیجیتالِ کشورِ مستعمره را خاموش کند. این یعنی وابستگیِ مطلق؛ دقیقاً همان چیزی که استعمارگران قدیم آرزویش را داشتند.

 

 

کاربر یا کارگر؟ توهمِ رایگان بودن

بزرگترین فریبِ این نوع استعمار، «رایگان بودن» خدمات است. گوگل از ما پول نمی‌گیرد، پس ما مشتری او نیستیم. پس ما چیستیم؟

ما «کارگرانِ معدنِ داده» هستیم. هر باری که کدِ کپچا (CAPTCHA) را حل می‌کنید، دارید رایگان به هوش مصنوعی گوگل آموزش می‌دهید که چگونه خط عابر پیاده را تشخیص دهد. هر باری که عکسی را تگ می‌کنید، دارید بینایی ماشینِ آن‌ها را تقویت می‌کنید.

ارزش افزوده‌ای که از این داده‌ها ایجاد می‌شود، هزاران میلیارد دلار است که تماماً به جیب سهامداران آمریکایی می‌رود و سهم کشورهایی که این داده‌ها را تولید کرده‌اند (مثل ایران، هند، برزیل) تقریباً «صفر» است.

 

راهکار چیست؟ ملی‌سازیِ داده‌ها

تنها راه مقابله با استعمار دیجیتال، «ناسیونالیسمِ داده» (Data Nationalism) است. کشورها باید داده‌ها را به عنوان «منابع ملی» (مثل نفت) شناسایی کنند.

حکمرانی رسانه باید قوانینی وضع کند که:
  1. استخراج داده‌های حساس توسط پلتفرم‌های خارجی محدود یا مشمول مالیات شود.
  2. زیرساخت‌های ذخیره‌سازی و پردازش داده (دیتاسنترها) در داخل کشور توسعه یابد.
  3. پلتفرم‌های بومی تقویت شوند تا چرخه «تولید تا مصرفِ داده» در داخل مرزها تکمیل شود.

تا زمانی که ما فقط مصرف‌کننده پلتفرم‌های دیگران باشیم، در نقشه جغرافیای سایبری جهان، یک «مستعمره» باقی خواهیم ماند.

 

اعتکاف دانشگاهیان

اعتکاف؛ از خلوت فردی تا جلوه اجتماعی

اعتکاف؛ از «خلوت فردی» تا «جلوه اجتماعی»

ضرورت پیوست رسانه‌ای در بزرگترین رویداد معنوی دانشگاه‌ها

 

اعتکاف دانشجویی در دهه‌های اخیر، فراتر از یک آیین مذهبی ساده، به یکی از نمادهای حیات معنوی در کالبد دانشگاه‌های کشور تبدیل شده است. هرساله هزاران دانشجو در ایام‌البیض، با پشت پا زدن به هیاهوی دنیای مدرن، در مساجد دانشگاه‌ها معتکف می‌شوند. اما پرسش بنیادین برای فعالین رسانه ای در حوزه دانشگاه این است: آیا برکات این واقعه عظیم باید در چهاردیواری مسجد باقی بماند؟ اینجاست که مفهوم «پیوست رسانه‌ای» نه به عنوان یک امر حاشیه‌ای یا تشریفاتی، بلکه به عنوان یک “ضرورت وجودی” رخ می‌نماید.

۱. شکستن حصار زمان و مکان

ذات اعتکاف بر پایه خلوت و انزواست، اما کارکرد اجتماعی آن زمانی تحقق می‌یابد که پیام این خلوت به گوش کسانی که توفیق حضور نداشته‌اند نیز برسد. پیوست رسانه‌ای در واقع پلی است که معنویتِ جاری در صحن مسجد را به فضای عمومی دانشگاه و حتی لایه‌های مختلف جامعه تسری می‌دهد. بدون روایتگری صحیح، اعتکاف مانند چشمه‌ای است که در کویری می‌جوشد و همان‌جا فرو می‌رود؛ اما با رسانه، این چشمه به رودی مبدل می‌شود که فضای فکری و روانی کل دانشگاه را تلطیف می‌کند.

۲. بازنمایی تصویر واقعی از دانشجوی طراز

در دنیایی که رسانه‌های معاند و جریان‌های سکولار تلاش می‌کنند تصویری تک‌بعدی، مأیوس و بیگانه با معنویت از دانشجوی ایرانی ارائه دهند، اعتکاف بهترین فرصت برای دیپلماسی عمومی در محیط دانشگاهی است. روایت رسانه‌ای از حضور نخبگان علمی، رتبه‌های برتر کنکور و فعالان فرهنگی در صفوف نماز شب و جلسات تدبر در قرآن، کلیشه‌های ساخته شده توسط رسانه‌های بیگانه را در هم می‌شکند. ما نیازمند آن هستیم که نشان دهیم چگونه عقلانیت علمی با شهود معنوی در محیط دانشگاه گره خورده است.

۳. اعتکاف به مثابه یک رسانه

ما باید به این باور برسیم که خودِ اعتکاف، یک رسانه است. هر گرهی که در دل یک دانشجو گشوده می‌شود و هر تحول اخلاقی، یک محتوای ارزشمند تولید می‌کند. هنر ما در رسانه باید این باشد که این تجربه‌های زیسته را استخراج و بازتولید کنیم. تولید پادکست‌های کوتاه از دل‌گفته‌های سحرگاه، ثبت قاب‌های ناب از رفاقت‌های معنوی و تدوین روایت‌های مستند از تغییر مسیر زندگی دانشجویان پس از اعتکاف، تأثیری به مراتب عمیق‌تر از دهها برنامه رسمی دیگر دارد.

۴. مقابله با فردگرایی مفرط

پیوست رسانه‌ای اعتکاف باید بر “جمع‌گرایی در عین خلوت” تأکید کند. در عصر رسانه‌های اجتماعی که انزوا و تنهایی مدرن بی داد می‌کند، نمایش تصویری از یک جامعه توحیدی کوچک در مسجد دانشگاه، می‌تواند مدل موفقی از زیست مومنانه و همدلانه را ارائه دهد. رسانه‌ای کردنِ سفره‌های ساده افطار، حلقه‌های مباحثاتی و همکاری دانشجویان در برپایی مراسم، ترویج‌دهنده نوعی از سبک زندگی است که در آن “دیگری” نه یک رقیب، بلکه یک برادر و همراه در مسیر تعالی است.

۵. الزاماتی برای اقدام؛ از خبر تا روایت

برای تحقق یک پیوست رسانه‌ای تراز، باید از رویکرد صرفاً خبری به سمت “رویکرد روایتی” حرکت کنیم. انتشار آمار تعداد شرکت‌کنندگان یا نام سخنرانان، اگرچه لازم است اما کافی نیست. پیوست رسانه‌ای یعنی:

  • پیش از رویداد: ایجاد عطش و پرسش در ذهن مخاطب برای جستجوی آرامش در میان شلوغی‌های ترم تحصیلی.
  • حین رویداد: تولید محتوای لحظه‌ای و زنده (Live) که اتمسفر معنوی مسجد را به اتاق‌های خوابگاه و خانه‌های دانشجویان ببرد.
  • پس از رویداد: امتداد بخشیدن به حال و هوای اعتکاف در طول سال از طریق تشکیل شبکه‌های نخبگانی و تداوم ارتباط با معتکفین در فضای مجازی.

سخن پایانی

ما در نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری، وظیفه داریم که “صوت حق” را در فضای پرهمهمه دانشگاه طنین‌انداز کنیم. اعتکاف، قطعه‌ای از بهشت در دل دانشگاه است و رسانه، بالی است که امکان پرواز عموم دانشگاهیان را بر فراز این قطعه بهشتی فراهم می‌کند.

 

لینک مطلب در روزنامه جام جم:
https://jamejamonline.ir/006Rmf

زنجیره کشتار شناختی

ویروس‌های ذهنی چگونه ما را از پای در می‌آورند؟ (جنگ شناختی – قسمت ۱۶)

زنجیره کشتار شناختی؛ ویروس‌های ذهنی چگونه ما را از پای در می‌آورند؟ (جنگ شناختی – قسمت ۱۶)

زنجیره کشتار شناختی

مقدمه: مهندسیِ یک سقوط

در اصطلاحات نظامی کلاسیک و جنگ سایبری، مفهومی وجود دارد به نام «زنجیره کشتار» (Kill Chain). این مفهوم مراحلی را توصیف می‌کند که یک مهاجم برای نابودی هدفش باید طی کند (مثلاً: شناسایی هدف، قفل کردن رادار، شلیک موشک، اصابت).

اگر مدافع بتواند این زنجیره را در هر مرحله‌ای قطع کند، حمله خنثی می‌شود.

اما در «جنگ شناختی»، هدف انهدام هواپیما نیست؛ هدف «انهدامِ عقلانیت» و «تسخیرِ اراده» است. در قسمت شانزدهم، می‌خواهیم «زنجیره کشتار شناختی» (Cognitive Kill Chain) را کالبدشکافی کنیم. دشمن چگونه یک فکر مسموم را در ذهن نخبگان و توده‌ها می‌کارد و آن را تبدیل به رفتار خشونت‌آمیز می‌کند؟

حلقه اول: شناسایی (Reconnaissance)

هیچ حمله‌ای کورکورانه نیست. دشمن ابتدا «نقاط ضعف» و «گسل‌های» جامعه هدف را شناسایی می‌کند.

  • در جامعه: بیکاری، تبعیض قومیتی، شکاف نسل‌ها.
  • در دانشگاه: نارضایتی از کیفیت غذا، نا امیدی، آینده شغلی مبهم.

دشمن با استفاده از کلان‌داده‌ها (Big Data) می‌فهمد که الان دانشجو روی چه موضوعی حساس است.

حلقه دوم: تسلیح (Weaponization)

حالا باید برای آن نقطه ضعف، یک «سلاح» ساخت. در جنگ شناختی، سلاح چیست؟

«محتوا.»

یک کلیپ تقطیع شده، یک میم طنزآمیز، یک شایعه جذاب یا یک خبر دروغین که دقیقاً دست می‌گذارد روی همان زخم شناسایی شده. محتوا باید طوری طراحی شود که احساسات (خشم، ترس، تحقیر) را برانگیزد.

 

حلقه سوم: تحویل یا تزریق (Delivery)

سلاح ساخته شده باید به ذهن مخاطب برسد.

این کار توسط ارتش‌های سایبری، ربات‌ها (Bots)، اینفلوئنسرهای اجاره‌ای و الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی انجام می‌شود. ناگهان می‌بینید یک خبر در تمام گروه‌های دانشجویی و کانال‌ها وایرال می‌شود. این یک اتفاق طبیعی نیست؛ یک «تزریق سیستماتیک» است.

حلقه چهارم: بهره‌برداری (Exploitation)

اینجا مرحله‌ای است که ویروس وارد ذهن شده و شروع به کار می‌کند.

محتوای ارسالی، سیستم «آمیگدال» (مرکز خشم و ترس) مغز را فعال می‌کند. مخاطب دچار هیجان می‌شود، قدرت تحلیل منطقی‌اش پایین می‌آید و احساس می‌کند «باید کاری بکند».

 

حلقه پنجم: اقدام (Action)

این حلقه نهایی است. ذهنِ تسخیر شده، تبدیل به «کنش» می‌شود.

  • دانشجو شیشه می‌شکند.
  • استاد بیانیه تند و احساسی می‌دهد.
  • کاربر کامنت توهین‌آمیز می‌گذارد.

در اینجا، فرد تبدیل به سرباز پیاده‌نظامِ دشمن شده است، در حالی که فکر می‌کند دارد از حق خودش دفاع می‌کند.

 

دفاع شناختی: قطع کردن زنجیره

ما کجای این زنجیره می‌توانیم دفاع کنیم؟

بهترین دفاع، در حلقه‌های اول است.

  1. ضد شناسایی: نگذاریم دشمن نقاط ضعفمان را ببیند (یا نقاط ضعف را برطرف کنیم تا زخمی نباشد).
  2. سواد رسانه‌ای (در مرحله تزریق): اگر یاد بگیریم که هر محتوایی را بازنشر نکنیم و منبعش را چک کنیم، زنجیره در مرحله ۳ قطع می‌شود و به مرحله انفجار (اقدام) نمی‌رسد.

 

نتیجه‌گیری

جنگ شناختی، جادو نیست؛ یک مهندسی دقیق است. اگر مراحل این مهندسی را بشناسیم، در برابر ویروس‌های ذهنی واکسینه می‌شویم. سواد رسانه‌ای، قیچیِ بریدنِ این زنجیر است.